همه چیز درمورد دنیاسازی Re:Zero
پیدایش
Od laguna، مرکز هستی و حیات این دنیاست. ما نمی دونیم که آیا «آد لاگنا» یه موجود هوشمند، یا به عبارتی «خدا» هستش یا یک قانون طبیعی. تنها چیزی که مشخصه، اینه حیات از اون سرچشمه می گیره و ارواح بعد از مرگ هم به اون می پیوندن.
«آد لاگنا» جوهره حیات، چیزی که ما «روح» خطاب می کنیم رو خلق کرده و ساکنین دنیای ریزیرو، بهش میگن «آد». آد شکلی از انرژیه که یه موجود رو زنده می کنه. موجودات زنده می تونن از مانا برای انجام جادو بهره ببرن. اما اگه به هر طریقی به مانا دسترسی نداشته باشن، می تونن آد خودشونو بسوزونن. دستکاری و خلق آد ممکنه. اما یک نوع جادوی ممنوعه ست که جلوتر، بیشتر بهش می پردازیم.
«آد لاگنا» همچنین اگه بخواد، می تونه به موجودات زنده، توانایی هایی خارج از قلمروی جادو ببخشه که بهشون «حفاظت الهی» میگن. توی داستان ما افرادی با حفاظت الهی رو می بینیم.
فلت=حفاظت الهی باد
یولیوس=حفاظت الهیای که محبت ارواح رو جلب می کنه
رزوال=حفاظت الهی جادو
اوتو=حفاظت الهی روح زبان
گارفیل=حفاظت الهی زمین
راینهارد=انقدر دنیا دوستش داره، هر لحظه که بخواد یه حفاظت الهی جدید نصیبش میشه!
تقابل
در مقابل «حفاظت الهی» ما یه سری قدرتا رو داریم که از گناهان کبیره آدمیزاد ریشه گرفتن و به افرادی که بیشترین سازگاری رو با گناه مربوطه دارن، بخشیده میشن. به این قدرتا «اقتدار» گفته میشه که با به دست آوردن یک «عامل جادوگری» ظهور پیدا می کنن. خب، به طور ساده بخوام تفاوت اقتدار و عامل جادوگری رو توضیح بدم... بذارین مثالی بزنم. عامل جادوگری تنبلی، به پتلگیوس اقتداری می بخشید که می تونست از ده ها دست نامرئی استفاده کنه. درحالی که همون عامل جادوگری در دست سوبارو، اقتداری بهش میده که فقط می تونه از یک دست نامرئی استفاده کنه. تفاوت های بیشتری هم مابین این دو اقتدار وجود دارن. بر فرض مثال، اقتدار پتلگیوس فقط نامرئیه و همچنان قابل لمسه. اما دست نامرئی سوبارو، می تونه از اشیا هم عبور کنه که کار ساده ای نیست.
گفتیم که برای به دست آوردن اقتدار، شما باید با گناه مربوطه سازگار باشین. اگه نباشین، دیوونه میشین! حداقل دو نفر شاهد این ادعا هستن. پتلگیوس رومانه کنتی، و ساحره حسادت، ساتلا.
به طور کلی 9 عامل جادوگری وجود داره: تنبلی، شکم پرستی، شهوت، طمع، خشم، غرور، حسادت، خودشیفتگی و افسردگی. در گذشته همه اینا گناه کبیره بودن. اما بعدها خودشیفتگی به زیرمجموعه ای از غرور، و افسردگی به زیرمجموعه ای از تنبلی تبدیل شد. اما به نظر می رسه که در این دنیا، هنوز جدا هستن.
در گذشته، به افرادی که عامل جادوگری رو به دست میاوردن، «ساحره» گفته میشد. 400 سال قبل از وقوع وقایع داستان، ساحره ها افرادی بودن که فجایا و خرابی های زیادی برای دنیا به جا گذاشتن. اما میون اونا، بدنام ترین ساحره حسادت، ساتلا بوده که نیمی از دنیا رو نابود کرد. از اونجایی که ساتلا نامیرا بود، یک حکیم، قدیس شمشیر و یک اژدها اونو مهر و موم کردن. گفته میشه باقی ساحره ها به دست ساتلا کشته شدن. اما با اطلاعاتی که در فصل سوم فاش شد، به نظر می رسه که این بیانیه درست نباشه. چراکه شهر پریستلا برای غرق کردن ساحره غرور ساخته شد و به وظیفه خودش هم عمل کرد.
ساحره ها
به غیر ساحره حسادت، ساحره های دیگه ای هم هستن که نقشی بر این دنیا گذاشتن.
ساحره تنبلی، سکمت، که گویا بی آزارترین بود، به لبه دنیا، آبشار بزرگ رفت تا استراحت کنه. اما اونجا با یه اژدها درگیر شد و...
ساحره شکم پرستی، دافنه، برای نجات دنیا از گرسنگی، جانوران جادویی رو خلق کرد.
جانوران جادویی موجوداتی هستن که تا قبل از 400 سال پیش وجود نداشتن و از مانا تغذیه می کنن. در فصل اول دیدیم که سوبارو به خاطر اونا تو دردسر افتاد. اما میون این جانوران جادویی، سه تا وجود دارن که خطری بزرگ برای دنیا هستن. نهنگ بزرگ، خرگوش بزرگ و یه مار سیاه.
نهنگ بزرگ به دلیل عظمت اندازه اش، منبع بزرگی از گوشت به حساب میومد. خرگوش بزرگ قرار بود که بی وقفه تقسیم بشه تا هرگز تموم نشه، و مار سیاه، صرفاً برای کشتن و کاهش جمعیت ساخته شد. جمعیت کمتر، گرسنگی کمتر! این منطق دافنه بودش! نهنگ در فصل اول، و خرگوش در فصل دوم ظهور پیدا کرد. مار سیاه همچنین حدود صد سال قبل به جنگل النویر، محل زندگی الف ها اومد و باعث مرگ آرچی شد، اگه یادتون باشه. مار همچنین توی سینماییای که مربوط به امیلیا بود، ظهور پیدا کرد.
میلی، یه دختربچه کوچولوی قاتل که در فصل دوم دیدیم، یه حفاظت الهی داره که بهش اجازه میده جانوران جادویی رو کنترل کنه.
ساحره شهوت، کارمیلا، بنا به گفته اکیدنا، برای پر کردن دنیا از عشق، به موجودات غیرانسانی احساسات بخشید. اون همچنین قدرتی به نام «عروس بدون چهره» داشت که باعث میشد به شکل کسی در بیاد که طرف دوست داره. همین، اختلافات زیادی رو توی دنیا ایجاد کرد و کشورها به خاطرش جنگیدن.
ساحره طمع، اکیدنا، برای رسیدن به جاودانگی، درگیر آزمایشات ممنوعه ای شد که با «آد» سر و کار داشت. اون در نهایت به نتایجی هم رسید. با خلق کلون از ریوزو میرز، تونست کالبدی بسازه که بتونه روحشو واردش کنه. منتها اون کالبدها برای روحی به قدرت اکیدنا کافی نبودن و اکیدنا، خودش هرگز نتونست جاودانگی رو تجربه کنه.
اکیدنا طی زندگی خودش دو شاگرد به نام های رزوال و ریوزو داشت. زمانی که ساحر افسردگی که در پی شکار اکیدنا بود، به پناهگاه اومد، ریوزو خودش رو توی یه کریستال حبس کرد تا به عنوان یه منبع انرژی، برای حصار پناهگاه عمل کنه. به عبارت دیگه خودشو فدا کرد. از طرف دیگه رزوال، عاشق و شیدای اکیدنا، با مطالعه آزمایشات جاودانگی استادش تونست راهی برای زنده موندن برای 400 سال پیدا کنه. که اونم تصرف بدن فرزندان خودش بود.
کالبدهایی که از ریوزو ساخته شدن، اکثراً فاقد آگاهی هستن. فقط چهارتا از اونا به قدر کافی هوشیاری داشتن که بتونن به عنوان نگهبانان پناهگاه عمل کنن. اما در کنار اینا، یک کلون از ریوزو وجود داشته که ورژن شکست خورده به حساب میاد. اسمش اسفینکس هستش و حدود چهل سال قبل، نقش فعالی در جنگ با نیمه انسان ها داشته.
به غیر اینا، اکیدنا طی آزمایشاتش، تونست ارواح مصنوعی خلق کنه. نتیجه این آزمایشاتش، سه روح با نام های بئاتریس، پاک و اکیدنا بودن. اکیدنا همچنین کتاب های خردی رو نوشت که درمورد رویدادهای آینده توضیح می داد. دو نسخه از اون کتاب موجود بود که یکی به رزوال، و اون یکی به بئاتریس به ارث رسید.
ساحره خشم، مینروا، مهربون ترین ساحره میون این هفت تا بوده. اقتدار اون بهش اجازه می داده که هر بیماری و جراحتی رو درمان کنه. اما از اونجایی که اون، انرژی طبیعی دنیا رو برای این کار فرا می خونده، برای رسیدن به تعادل، در بخش دیگه ای از دنیا یه فاجعه طبیعی ایجاد می شده.
ساحره غرور، تیفون، بچه ای بوده که به دنبال عدالت می گشته. اون به این نتیجه رسید که هیچ معیاری برای تشخیص گناهکار بودن شخص وجود نداره، جز وجدان خودش. بنابراین قدرتش بهش این امکانو می داد که با تماس با فردی که فکر می کرد گناهکاره، اون رو تیکه تیکه کنه. با مرگ تعداد زیادی از افراد که وجدان سنگین داشتن، در نهایت انسان ها متحد شدن که اونو بکشن و در نهایت، توی شهر آبی پریستلا غرقش کردن.
ساحره خودشیفتگی، پاندورا، گفته میشه که تنها ساحره بازمانده از خشم ساحره حسادت بوده. به نظر می رسه که اون مغز متفکر پشت فرقه ساحره است و هدفش نامعلومه. قدرتش دستکاری قانون علیته. بر فرض مثال شما دستت توسط رگولوس کورنیاس قطع شده. پاندورا با علت رو دستکاری می کنه، یعنی مثلاً گذشته رو طوری دستکاری می کنه که رگولوس همراهش نیاد. بنابراین معلول رو کامل از صحنه هستی پاک میشه.
ساحر افسردگی، هکتور. اطلاعات خیلی کمی ازش موجوده و این که چی سرش اومد، مشخص نیست. ما فقط می دونیم که دلش از اکیدنا خوش نبوده، رزوال رو فلج کرده و قدرت جاذبه داشته. تئوری هایی موجوده مبنی بر این که روح هکتور با رزوال ترکیب شده. به خاطر همینه که چشمای رزوال دو رنگ هستن و لباس دلقکی می پوشه. اگرچه که هیچ سندی بر این ادعا نیست.
فرقه ساحره
بعد از وقایع 400 سال پیش، اسقف های اعظم جای ساحره ها رو گرفتن. عامل های جادوگری ساحره های پیشین، هر کدوم به یه اسقف اعظم رسیدن. همه به غیر عامل جادوگری حسادت که صاحبش هنوز زنده بود.
بعد از مهر شدن ساتلا، یه عده که به خوبی اون ساحره اعتقاد داشتن، فرقه ای رو تشکیل دادن که هدفش برگردوندن ساحره بود. تئوریه، اما به نظر می رسه که پاندورا پشت تشکیل فرقه بوده باشه و اون، عوامل جادوگری رو به اسقف های اعظم داده باشه. در هر حال، این فرقه بعدها به دو جناح تندرو و میانه رو تقسیم شد. جناح میانه رو با رهبری پتلگیوس، به جای جرم و جنایت، در حقیقت کارهای خوبی می کردن. منتها وقایع صدسال پیش در جنگل النویر باعث شد پتلگیوس دیوونه بشه و به جناح تندرو ها، با رهبری رگولوس کورنیاس ملحق بشه.
تموم اعضای فرقه به اونچه که هستن افتخار می کنن و همیشه با خودشون یک انجیل که نمی دونم از کجا اومده، حمل می کنن. گفته میشه انجیل همیشه راهشو سمت صاحبش پیدا می کنه. این انجیل ها، نسخه ای ناکامل از کتاب خردی هستن که اکیدنا خلق کرده.
اسقف اعظم تنبلی، پتلگیوس رومانه کنتی، اقتدار دست نامرئی رو داشته که در فصل یک، به خدمتش رسیده شد! پتلگیوس در حقیقت خودش یک روحه و به خاطره همینه که می تونسته بدن ها رو تصاحب کنه.
اسقف اعظم شکم پرستی، در حقیقت سه نفر هستن! لای باتنکایتوس، روی آلفارد، و لوییس آرنب. یک قدرت مابین یک خواهر و دو برادر تقسیم شده. این اقتدار می تونه خاطرات و اسم یک نفر رو بدزده. جناب دزد بعد از خوردن این خاطرات، می تونه مهارت های قربانی رو تقلید کنه. در فرم پیشرفته تر، اسقف اعظم می تونه به خود قربانی تبدیل بشه.
اسقف اعظم شهوت، کاپلا امرادا لوگونیکا، قادر به تغییر شکل به هر موجودی هست و همچنین به لطف این تغییر شکل، می تونه خودشو درمان کنه. بر فرض مثال اگه شما صورتشو بترکونی، اون فقط به شکل کاپلای سالم در میاد و زخم ها همه ناپدید میشن!
کاپلا همچنین صاحب یه سازمان جنایتکاره که اعضاش اونو «ماما» صدا می کنن. اون با تبدیل کردن زیردستاش به موجودات دیگه، ترس رو به وجودشون تزریق می کنه تا وفاداری اونا رو به دست بیاره. میلی و السا در حقیقت وابسته به همین سازمان هستن.
اسقف اعظم طمع، رگولوس کورنیاس می تونه زمان رو تو بدن و اطرافش متوقف کنه. بنابراین اگه زمان بدنش موقع سالم بودن قفل بشه، هرچی بزنیش، هیچی تغییر نمی کنه! اون همچنین با این قدرت می تونه روی پدیده های فیزیکی اطرافش تأثیر بذاره و یه تیکه سنگ توی جاده رو به سلاحی مرگبار تبدیل کنه. اگرچه، برای این که قلبش کامل متوقف نشه، رگولوس باید هر پنج ثانیه یک بار تواناییش رو غیرفعال کنه. اینجاست که توانایی دومش به میون میاد. اون با توانایی «پادشاه کوچک»، می تونه قلبشو پیش یکی که تحت سلطه اش هست، به عبارت دیگه، یکی از همسرانش، به امانت بذاره و اینطوری، می تونه زمان متوقف شده اش رو تا همیشه نگه داره. به لطف این توانایی، ما می دونیم که رگولوس بیشتر از صد سال عمر داره. اون همچنین سال ها پیش، یکی از شهرهای امپراطوری ولاچیا رو نابود کرد.
اسقف اعظم خشم، سیریوس رومانه کنتی، زنی شیدای پتلگیوسه و قدرت به اشتراک گذاری احساسات و زخم رو داره. تئوری ها میگن سیریوس در حقیقت مادر فورتونا بوده که اونم به جنون رسیده. اما هیچ تأییدیه ای نبوده.
اسقف اعظم غرور، چند دهه قبل از دنیا رفت و جانشین اون مشخص نشده. یه زمانی شایعه شد که عامل جادوگری اون توی شهری در امپراطوری ولاچیا به فروش میره و رگولوس به دنبالش رفت. اما همه اش دروغ بود و اون شهر، با خاک یکسان شد.
اقتدارهای دیگر
قدرت بازگشت با مرگ سوبارو، گفته میشه اقتداری از سمت ساحره حسادته. اگرچه رسماً تأیید نشده.
آل، همون مرد کلاهخودی، گفته میشه که یک اقتدار مرتبط با زمان داره. اگرچه ما درمورد منشأ و چگونگی عملکردش مطمئن نیستیم. یک تئوری هست که میگه آل، یه نسخه شکست خورده از سوباروی خودمونه. والله اگه بدونم!
کلایند، یکی از زیردستای معتمد رزوال (که به سوبارو هم کار با شلاق رو آموزش داد)، اقتدار تلپورت داره. منشأ اون مشخص نیست. اما من فکر می کنم که مال عامل جادوگری افسردگی باشه. من میون جاذبه و تلپورت رابطه نزدیکی می بینم!
جغرافیا و وضعیت سیاسی هر کشور
این دنیا یک قاره داره که با آبشار بزرگ احاطه میشه. چیزی به اسم دریا برای مردمش ناشناخته است.
قاره به چهار کشور بزرگ تقسیم میشه. لوگونیکا در شرق، کاراراگی در غرب، ولاچیا در جنوب و گوستکو در شمال.
پادشاهی لوگونیکا، سرزمین جادو، محل اصلی رویدادهای داستانه. داستان در پایتخت شروع میشه و در قلمروی میزرز ادامه پیدا می کنه. جنگل النویر که محل زندگی الف ها بوده هم در شمال قلمروی میزرز واقعه.
دو سال پیش از وقایع داستان، تموم اعضای خانواده سلطنتی به علت بیماری از دنیا میرن. لوح اژدها به شورای بزرگان اطلاع میده که حاکم بعدی این سرزمین، توسط اژدها انتخاب میشه و باید میون کاندیداها، انتخاباتی برگذار بشه. بعد از دوسال، هر پنج کاندید پیدا میشن و رقابت رسماً برای سه سال شروع میشه. میون این کاندیدها، اونی که حمایت بیشتری داره، کروشه. کروش تنها اشراف زاده اهل لوگونیکاست. فلت یه دزد خورده پا بوده، امیلیا شبیه ساحره حسادته، پریسیلا اهل امپراطوری ولاچیا بوده که بعداً اومده به این کشور ازدواج کرده، و آناستازیا هم اهل کاراراگی بوده. به سبب این انتخابات، لوگونیکا و ولاچیا مرزهاشون رو روی همدیگه بستن و قول دادن که نه از مرز همدیگه عبور کنن، نه بجنگن. همچنین، راینهارد به دلیل قدرت بیش از اندازه اش، حق خروج از مرزهای لوگونیکا رو نداره. کشورهای دیگه ازش می ترسن.
لوگونیکا طی سال ها، جنگ های زیادی رو تجربه کرده. به ویژه با ولاچیا. اما آخرین جنگی که اتفاق افتاد، جنگ داخلی با نیمه انسان ها بود. در اون جنگ، قدیس شمشیر قبلی که میشه مادربزرگ راینهارد، و ویلهلم نقش پررنگی داشتن.
فکت=کروش سابقاً نامزد شاهزاده سلطنتی لوگونیکا بوده. فریس هم در حقیقت به اون شاهزاده خدمت می کرده. اما بعد از مرگ شاهزاده، فریس به خدمت کروش در اومده.
فکت2=فریس، راینهارد و یولیوس بهترین دوستان همدیگه هستن و از جوونی باهم آموزش دیدن.
به علاوه اینا، در شرق لوگونیکا، بیابانی وجود داره که گفته میشه برج حکیم درونش واقعه. هرکسی به اونجا برسه، می تونه از دانش حکیم بهره ببره. حکیم کسی بوده که به کمک اژدها و قدیس شمشیر، ساتلا رو مهر و موم کرده. راینهارد قبلاً برای درمان بیماری اعضای خاندان سلطنتی به اون بیابون رفته، اما چیزی عایدش نشد.
بعد از لوگونیکا، امپراطوری ولاچیاست. ولاچیا سرزمینیه که به بقای قوی ترین اعتقاد داره و شایسته سالاری محض، برای اونا ارزشه. پادشاه فعلی وینسنت ولاچیا هستش و عنوان خردمندترین حاکم ولاچیا رو بهش دادن. ولاجیا نیروهای نظامیش رو رتبه بندی می کنه و قوی ترین ها، ژنرال الهی لقب می گیرن. 9 تا ژنرال الهی در این سرزمین وجود داره. سسیلوس سگمونت، اولین ژنرال الهی گفته میشه که توانایی رقابت با راینهارد رو داره.
همچنین، در این سرزمین افرادی وجود دارن که «ستاره نگار» خطاب میشن. این افراد گویا پیشگویی هایی از سمت ستاره ها دریافت می کنن و موظف هستن که برای جلوگیری از فجایا، دستوراتی رو از سمت ستاره ها انجام بدن.
از اماکن مهم ولاچیا به غیر از پایتختش، جزیره گلادیاتورها هستش که توی آرک هفتم به خوبی معرفی شده.
کاراراگی سرزمینیه که به لطف هوشین، 400 سال پیش فرهنگی مشابه ژاپن به خودش گرفته. در این سرزمین برده داری آزاده و آناستازیا قبلاً در حقیقت یه برده بوده. قوی ترین شخص در این سرزمین، یه گرگینه به اسم هالیبله که یه نینجاست.
درمورد پادشاهی مقدس گوستکو هم اطلاعات چندانی در دسترس نیست.
موجودات هوشمند
به غیر انسان و الف، ما انواع مختلفی از جانورنماها رو داریم. یه سری هستن که همیشه خدا کله حیوون و بدنی پر از خز دارن. مثل ریکاردو. یه سری شکلشون انسانیه، اما گوش و دم دارن. یه سری هستن که کامل انسان هستن، اما مواقع خاص شبیه دسته اول میشن. مثل گارفیل. و یه عده هم به یه حیوون کامل تبدیل میشن، مثل فردریکا. اما به غیر اینا، سایکلاپس ها، غول ها، چشم شیطانی ها، اژدهایان، اژدهازادگان، و یه عالمه موجودات دیگه هم توی داستان حضور دارن. هیچ منطقی نداره! پس فقط زیاد بهش فکر نکنین!
سیستم جادویی
اگه جادوی ممنوعه که با آد سر و کار داره رو حساب نکنیم، جادوی عادی از سیستم شش عنصری تبعیت می کنه. آب، خاک، آتش، باد، یین، یانگ. افراد می تونن استعداد فقط یه دسته یا همه دسته ها رو داشته باشن. جادوی آتیش معمولاً دما رو کنترل می کنه، بنابراین اگه دیدین پاک روح آتیشه و یخ درست می کنه، کف نکنین! جادوی آب هم تمرکزش روی درمان و شفابخشیه. اگرچه کاربرهای جادوی آب هم می تونن از یخ استفاده کنن! جادوی یین روی فضا، جاذبه، و احتمالاً زمان تأثیر می ذاره. اگرچه عمده کاربردش تضعیف دشمنه. جادوی یانگ هم روی باف دادن به کاربر و درمان تأثیر می ذاره.
جادو یه سری طلسم پایه ای داره. مثلاً شاماک، هیوما، فیولا و... اگه بهشون عبارت إل، اُل یا آل اضافه بشه، به شکل های پیشرفته تری تبدیل میشن. بر فرض مثال هیوما یه قندیل یخ درست می کنه. إل هیوما چندتا قندیل یخ درست می کنه. اُل هیوما یه قندیل یخ بزرگ می سازه. و آل هیولا یه عالمه قندیل بزرگ خلق می کنه. (مثالی محض توضیح بود. من چک نکردم که آیا کار این طلسما دقیق همونیه که گفتم یا نه.)